تبليغاتX
تنهایی

تنهایی

دل من....

عاشق همه سال مست و رسوا بادا        

 

 

 

   دیوانه و شوریده و شیدا بادا

 

 

 

         با هشیاری غصه هر چیز خوریم             

 

 

 

    چون مست شدیم هر چه بادا بادا


برچسب‌ها: دوستای گلم ببخشین خبرتون نکردم راستش حالشونداشتم
|جمعه یکم اردیبهشت 1391| 15:20|مهساخانوم|

 

 

 

 

 

 

|جمعه یکم اردیبهشت 1391| 15:18|مهساخانوم|

به سراغ من اگر میاید تند وآهسته چه فرقی دارد؟

تو به هر جوردلت خواست بیا

مثل سهراب دیگر جنس تنهایی من چینی نیست

که ترک بردارد

مثل آهن شده است

 چینی نازک تنهایی من

|دوشنبه چهاردهم فروردین 1391| 13:49|مهساخانوم|

۸مارس روز جهانی زن

 

مبارک..

 

 

به امید برابری حقوق زن  ومرد در جامعه......

|پنجشنبه هجدهم اسفند 1390| 18:37|مهساخانوم|

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند
امروز تو برای هم گامی با من(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...


|چهارشنبه هفدهم اسفند 1390| 16:57|مهساخانوم|

يك عمر قفس بست مسير نفسم را...

حالا كه دري هست مرا بال و پري نيست...

حالا كه مقدر شده آرام بگيرم...

سيلاب مرا برده و از من اثري نيست...

بگذار كه درها همگي بسته بمانند...

وقتي كه نگاهي نگران پشت دري نيست...

|شنبه سیزدهم اسفند 1390| 11:46|مهساخانوم|

آفتاب است و،بيابان چه فراغ

نيست در آن نه گياه و نه درخت

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه

چشم اگر پيش رود،ميبيند

آدمي هست كه مي پويد راه

تنش از خستگي افتاده ز كار

بر سر و رويش بنشسته غبار

شده از تشنگي اش خشك گلو

پاي عريانش مجروح ز خار

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب

اندكي راه چو مي پيمايد

ميكند فكر كه ميبيند خواب...

                          *سهراب سپهري*

[تصویر: 99690826620385089685.jpg]

|سه شنبه نهم اسفند 1390| 17:6|مهساخانوم|

آدمك آخر دنياست،بخند...               آدمك مرگ همين جاست،بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي،به خدا مثل تو تنهاست،بخند...

دستخطي كه تو را عاشق كرد،شوخي كاغذي ماست،بخند...

فكركن درد تو ارزشمند است،فكركن گريه چه زيباست،بخند...

راستي آنچه به يادت داديم، پر زدن نيست كه درجاست،بخند...

آدمك نغمه ي آغاز نخوان،به خدا آخر دنياست،بخند...

|جمعه بیست و هشتم بهمن 1390| 13:55|مهساخانوم|

تنها صدایت را میخواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد،

نگاهت را میخواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد،

وجودت را میخواهم تا گرمای آغوشم باشد،

دست هایت را میخواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد،

و تنها خنده هایت را میخواهم تا مرهم زخمهای زندگی ام باشد،

                    آری..... تنها تو را میخواهم.....

 

 

|شنبه بیست و دوم بهمن 1390| 14:48|مهساخانوم|

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست،

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغین در آن نیست،

تنهایی را  دوست دارم زیرا تجربه کردم،

تنهایی را دوست دارم زیرا که خداوند هم تنهاست،

تنهایی را دوست دارم زیرا انتظار کشیدنم را پنهان خواهد کرد.........

 

|شنبه بیست و دوم بهمن 1390| 14:45|مهساخانوم|

خانه ام ابری ست،

یکسره روی زمین ابری ست با آن،

ازفرازگردنه خرد وخراب ومست،

       باد می پیچد...

یکسره دنیا خراب ومست از اوست،

        وحواس من...

آی نی زن که تورا آوای نی برده ست دور از ره،

          کجایی؟

خانه ام ابری ست اما...

ابر بارانش گرفته ست،

در خیال روز های روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم...

می برم در ساحت دریا نظاره،

و همه ی دنیا خراب وخرد از باد است،

و به ره، نی زن که دایم،

می نوازد نی، در این دنیای ابر اندود،

راه خود را دارد اندر پیش...

                            "نیما یوشیج"

|یکشنبه شانزدهم بهمن 1390| 17:26|مهساخانوم|

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه می کنیم

 

گاه یک نغمه آنقد دست نیافتنی می شود که با آن

زندگی می کنیم

 

 گاه یک نگاه آنچنان سنگین می شود چشمانمان رهایش

نمی کند

 

 گاه یک عشق آنفدر ماندگار میشود که فراموشش  نمی

کنیم......

 

|شنبه پانزدهم بهمن 1390| 16:45|مهساخانوم|

بچه ها  دیشب وبلاگم

 

 

مطالبش حذف شد  لطف

 

 

 کنین وقتی نظر

 

 

 

 میذارین آدرس وبتون

 

 

 

 

یادتون

 

 

 

 

 

 

نره  تا  بازم لینکتون

 

 

 

 

 

 

کنم...

 

 

 

 

مرسی> مهسا ...

 

|پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390| 13:29|مهساخانوم|